از من زودتر آمد. در کهنه ترین و قدیمی ترین گوشه های خاطراتم، همیشه بازیهای کودکیمان را حفظ کردم. بازیهایی که از پسشان جدایی چندین و چند ساله آمد. جدایی که از پسش دیدار دوباره ای بود. دیدار کسیکه نه غریبه بود، نه خیلی آشنا، ولی آنقدر خوب بود و آنقدر ارتباط خوبی برقرار میکرد که خیلی زود به یکی از نزدیکترینهایم بدل شد. یکی از سه نفری شد که حاضر بودم برایشان هر کاری کنم. (این قسمتها به دلیل شخصی بودن سانسور شد! باشد برای مخاطب!)
همیشه اولین دیدارم با نامزدش در خاطرم هست. لحظه به لحظه تمام مراسم مربوط به ازدواجش برای همیشه در خاطرم هست. شاید در زندگی مشکلاتی داشته باشد که از آنها بی خبرم، ولی با هر بار حضورم در محفل گرم و صمیمی منزلشان، احساس آرامش میکنم و خوشحالم از اینکه زندگیشان اگر با آسودگی کامل نگذرد، با محبت میگذرد. از آرامشی که در آپارتمان کوچکشان موج میزند میشود این را فهمید...
امروز تولد توست. دومین تولدت بعد از شروع زندگی مشترک. نمیدانی چقدر آرزومند خوشبختی ات بودم! نمیدانی چقدر دوستت دارم! امیدوارم همیشه، هرجا که هستی، خوشحال و خوشبخت و پیروز باشی و زندگی ات سرشار از مهر و محبت و عشق و آسودگی خاطر و گهگاهی هیجان و حتی گاهی دلتنگی باشد!
تولدت مبارک ای بهار سرسبز انسانیت، که درست در میانه بهار سرسبز طبیعت آمدی!
پاوبلاگی: کامپیوترم روشن نمیشه. فرصت ندارم درستش کنم. تقریبا تمامی کارهام به حالت تعلیق دراومده!